یک جرعه از فرهنگ...
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸ 

سلام...

یه سوالی ... خودتون بشمارید چند ثانیه طول می کشه جواب بدید...

یک رباعی از خیام بگید....

 

 

 

 

 

 

 

. مال من ۵ ثانیه تازه مصرع سومش هم یادم رفته...

اما...

 

انگشت بر دهان می مانی که چقدر رباعیات خیام معروفه ( به ویژه با ترجمه نسبتا آزاد فیتز جرالد) ...  خیلی هاشون ( بخصوص سالخورده ها) به سرعت این رباعی خیام رو عین بلبل از حفظ می خونند:

The Moving Finger writes; and, having writ,

Moves on: nor all your Piety nor Wit

Shall lure it back to cancel half a Line,

Nor all your Tears wash out a Word of it

 

کسی می دونه معادل فارسی این رباعی کدومه؟


کلمات کلیدی:
 
ای کاش...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤ 

سلام...

 

از خیلی چیزها می خواستم بنویسم... از شور و شوق انتخابات توی لندن... از صف خیلی طولانی .... از اینکه  صبح از ولایت خودمون سوار اتوبوس شدیم تا بریم لندن رای بدیم ... گشنه و تشنه سه ساعت تمام مجبور شدیم توی صف بایستیم تا نوبتمون بشه اما چقدر حس خوبی داشتیم ... از اینکه همه جور آدمی  اومده بودند رای بدن... حتی کسانی که 30 سال ایران نبودند...  از حس خوب اون روز... از اینکه همه با هم خوب بودند...  از اینکه چه وحدت عجیبی بین ایرانیهایی که در خارج از کشور که با هم معمولا سرد هستند پیدا شده بود... از روزی که داشتی بال در می آوردی که ایرانی هستی... از روزی که همه یکی بودند ... یک روح در هزاران بدن... از تعجب رهگذران انگلیسی که گاه و بی گاه از صف می پرسیدند این صف طولانی برای چیه؟ برای رای دادن؟؟؟ ای ول! ... از تعجب توریستهای توی اتوبوسهای گردشی و اینکه دهن همه باز می موند و از عکس العملشون خندت می گرفت... از اینکه همه عکس می انداختند از صف...از اینکه همه اون روز می خندیدند...

 

جوونهایی که اگه توی تهران بودند ، گشت ارشاد شاید  بعضی هاشون رو می گرفت اما چقدر قشنگ جواب ایرانی های کمونیستی که اون روز علیه رای دادن تجمع کرده بودند و می گفتند رای ندید رو می دادند... چقدر قشنگ  یکصدا و با هم جواب می دادند  وطن فروش بی شرم  .... این سند افتخار ( اشاره به پاسپورت ایرانی) ... طنینش بزرگترین خیابان لندن رو می لرزوند...   

 

اما.........................................................................................

 

دلم هزاران بار تکه تکه شده... بارها اشکم در اومده...  کاش  اتفاقات بعد از جمعه فقط یه خواب و کابوس بود ... و ای کاش  همه الان از خواب بیدار می شدیم....

 


کلمات کلیدی:
 
وطن...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸ 

 

 

من و تو هم خونیم

بچه ایرونیم

خاک ما خونه ماست

عاشقش می مونیم

 

وطن خاطره ها

وطن نذر و دعا

خاک دلدادگی ها

داغ دلبستگی ها

 

یاد مردونگی هاش

همه لوتی گری هاش

خون دلها خوردیم

سر عاشق کشی هاش

 

هموطن هر جا که باشی

خاک تو خاک منه

اگه دل تو سینه داری

واسه ایران میزنه...

 

کشورم تاج سرم

عزیز مثل مادرم

اگه دنیا مال من باشه

بی تو من در به درم

 

مهد شکوفایی من

بستر رویایی من

تو دلِ تو جون گرفته

عشق اهورایی من

 

هموطن هر جا که باشی

خاک تو خاک منه

اگه دل تو سینه داری

 

واسه    ایران  میزنه ...

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
یک جرعه هایپر اکتیو!
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳ 

سلام مجدد!

گفتیم تا تار عنکبوت نزده اینجا بار دیگر گردگیری نماییم تا شرمنده قدم رنجه شما نگردیم...

·        در روزهای گذشته از اون ور پشت بوم افتاده بودم! هایپراکتیو شده بودم بدجور! تا حدی که پنج شنبه گذشته از ساعت 10 صبح تا 10 دقیقه به 11 شب دانشگاه بودم... تازه به زور رفتم خونه! داشتم فکر می کردم که چقدر حیفه که آدم نمی تونه مداوم کار کنه و باید چند ساعت بخوابه!!  یک عالمه مقاله هم مطالعه نمودیم ! شنبه پیش  هم کلی جارو و پارو کردم و رختها رو شستم و قرمه سبزی بار گذاشتم اساسی ......!!!!!( امروز هم گفتیم کتلت درست کنیم) خلاصه خداوندا ما را به حالت اعتدال و وسط پشت بام هدایت فرما...

·        واقعا بعضی انسانها عجب توانمند هستند قوی در مدیریت زندگی شون... آدم وقتی خودشون رو با اونها مقایسه می کنه می بینه چقدر ضعیفه... اون یکی دانشجوی دختر استاد گرامی ، 35 سالشه و 5 تا بچه داره(!) و من واقعا موندم که چه جوری می تونه درس بخونه و زندگی اش رو به این خوبی اداره کنه و درسش رو عالی بخونه... نه واقعا خواهش می کنم نظرتون رو بگید ... من در عجبم که چرا همین جوری هم اندرخم یک کوچه مانده ایم !! 

·        می گم من قاطی کرده بودم این چند روز هی باورتون نمی شه!  یکی از دخترهای دفترمون حساسیت بهاری داره و هر چند دقیقه یکبار عطسه می کنه... منم یهو به فکرم رسید که از نظر علمی نمودار عطسه-زمانش رو در اکسل رسم کنم!! خلاصه در خلال مشقهامون این نمودار رو به مدت 1 ساعت رسم می کردم! خیلی جالب شده بود! میانگین فاصله زمانی اش سه دقیقه به دست اومد!

·        خانم م. از ایران برگشته بود و گفتیم با هم خرید آنلاین خرید کنیم که هزینه آوردنش نصف بشه... زمان آوردنش داشتم از دانشگاه می اومدم خونه و نزدیک خوابگاه ون رو دیدم و دیدم که اشتباه پیچیده... بعد راننده اش زنگ زد ومن هی تلفنی بهش توضیح می دادم هی نمی گرفت و می رفت خوابگاه بغلی... و هی می رفت بالا و پایین خیابون و هی من می دیدم و خلاصه عین کارتون pat  و mat شده  بود... آخرش گفتم آقا اصلا نمی خواد ...من اینجا دم ایستگاه اتوبوس می ایستم بیا بده همین جا نمی خواد بری توی خوابگاه! خلاصه منو دید و خوراکی ها رو تحویل داد و تا داشت می رفت منم زنگ زدم به خانم م. که بیاد دم ایستگاه اتوبوس و وسایل رو ببریم...  نگو خانم م. سر کارش یک مرتبه بهش گفتن بیا و مجبور شده بره و برای من یادداشت گذاشته بوده توی خوابگاه... حالا من رو تصور کنید با 8 تا نایکلس!!!! از شیر گوسفند تا هندونه و نون و پنیر و پیاز و ماست و گوجه فرنگی و لیمو ترش و اسفناج و گوشت و مرغ و ماهی و خلاصه خرید مثلا دو هفته دو نفر آدم! اومدم این 8 تا نایلکس رو ببرم فقط 4 قدم تونستم! خلاصه بعد از 10 دقیقه تنها کاری که به نظرم رسید زنگ زدن به فائزه بود...  خلاصه یه بساطی شده بود... بیچاره فائزه یه سری پهلوی بارها وایستاد تا من برم دو- سه تا نایلکس رو ببرم و برگردم... بعد من اومدم و با یک راه حل ابتکاری (!) یه چمدون آوردم(!!!!) که اینها رو بگذاریم توش و بیاریم! خلاصه فیلمی شده بود!  بعد یهو دیدم فائزه با 6 تا نایلکس نصف راه رو اومده!  من واقعا از همین تریبون ازش باز هم تشکر می کنم... خیلی شرمنده شدیم... بهرحال ضرب المثلش یادم نمی یاد... ولی یه چیزی توی این مایه ها که اومدیم یه کاری رو درست کنیم و از اولش هم بدتر شد!!! از دفعه بعد طبق روال عادی می رویم سوپر مارکت!

·        من سعی می کنم اینجا همیشه براتون با انرژی بنویسم و احساسهای منفی و ناراحتی هایی که پیش می یاد رو فلیتر کنم و کمتر بنویسم ...  چند شب پیش خیلی ناراحت شدم... حس کردم ناخودآگاه دارم ایزوله می شم...

·        یه جلسه رفتم که جالب بود... یه نشست بحث بین دین مسیحیت و اسلام بود که توسط انجمن ادیان ابراهیمی برگزار می شد... خیلی جالب بود... من واقعا منطق این حرف رو نمی تونم درک کنم که حضرت عیسی مسیح به خاطر گناه همه انسانها مجازات شده که همه بتونن برن به بهشت...  تعداد زیادی هم اومده بودن البته انگلیسها و مسیحی ها بیشتر بودن... حالا وسط جلسه آقای انگلیسی که داشت توضیح می داد وسط حرفهاش گفت که paradise یا همون بهشت یک واژه Persian هستش و من کلی دردلم افتخار نمودم! هیچ ایرانی هم نبود که افتخارم رو تقسیم وکنم !  دلم می خواست از این سرفه های افتخار آمیز بکنم!  

·        یاد گرفتم چه جوری به نظرات جواب بدم! برای نظرات قبلی که بیات می شه... از این سری ان شالا...

 

 

در پناه حق...


کلمات کلیدی:
 
یک جرعه کم کالری!
ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠ 

سلام!

ببخشید که اینجا تار عنکبوت زده... واقعا مغزم انگار سفید شده... توانایی نوشتنم رو از دست دادم....اصلا هیچ چیزی به نظرم نمی نویسه بنویسم...  برای این پست یه کم چیزهای کم کالری می نویسم دیگه، شرمنده!

 

·        به آهنگهای افغانی و تاجیکی علاقه مند شدم  بسیار شدید!!!  

·        تنبل شدم به قوّه n  ! یک هفته اخیر فقط ساندویچ و  سالاد و نون و پنیر خوردم! دو قدم تا دانشگاه رو با اتوبوس می رم! خرید رو هم آنلاین خریدم و با ون آوردن دم reception خوابگاه تحویل دادن!! تازه امروز مقداری همت نمودیم و غذای دانشجویی ابداعی کار راه انداز خود ( متشکل از ماهی، ماکارونی و ذرت و سبزی خشک  بصورت آب پز! ) را درست نمودیم!

·        معتاد شدم به چای Twingings- every day با شیر ... برام واقعا عین سیگار می مونه... وقتی اعصاب مصاب ندارم حتما باید دو تا لیوان سر بکشم! ( یکی هم افاقه نمی کنه !!)

·        در ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و در بیست هزار فرسنگی افکارم غرق بودم که یهو از پشت صدای دویدن چند پا و جیغ یه دختر رو شنیدم! یواش تا اومدم برگردم یک چیزی با سرعت 60 کیلومتر در ساعت به پاهام  برخورد کرد!! یک مرتبه یک سگ غول پیکر سفید  را نفس نفس زنان در کنار خویش مشاهده نمودیم که با صاحبش در حال دویدن بود!! یعنی انقدر ترسیدم که مغزم هنگ نمود و هیچ عکس العملی نمی تونستم نشون بدم! صاحبش کلی معذرت خواست... تازه چند دقیقه بعدش ضربان قلبم به هزار رسید!!  ( نمی دونم سگه لوس شده بود یا چی ... حیف کلی ضمیر ناخودآگاهم داشت ترسش از سگ می ریخت و به این نتیجه می رسید که سگهای اینجا کلی مودب هستند و ترس ندارن!)

·        آفرین و دست مریزاد به تمام کسانی که سعی می کنند هنرهای قشنگ ایرانی رو زنده نگه دارن... کیفهای خیلی کوچیکی  که با طرح فرش از بازارچه خریده بودم  رو به هر ملیتی دادم گفت عجب قشنگه ... Lousie که یهو پرید منو بغل کرد! یک سری هم توی آفیس به عنوان دکور ازش استفاده می کنن و من افتخار وکنم!!  

·        British Museum  چند وقته با همکاری ایران نمایشگاه شاه عباس و هنرهای ایرانی عهد صفویه رو گذاشته... من ضایع که نمی دونستم ( تلفیزیون نداریم خب چکار کنم !!! ) اولش استاد گرامی کلی با کنجکاوی پرسیده بود که  هااااا اییییی  نمایشگاه  شاخ خبّاس(!!!)  که می گویند یعنی چه!!!  منم گفتم  هی ن ؟؟ ( با لهجه کلاه قرمزی! ) خلاصه رفتیم تحقیقات نمودیم و نتیجه را به استحضار ایشان رساندیم. بعدش که پوسترش رو توی متروی لندن دیدم افتخار وکردم!  در غربت آنچنان حس نوستالژی ای  بهمان دست داد که نزدیک بود بپریم  و شاه عباس را بغل نماییم!! البته عکس مینیاتوری اش را! بهرحال استغفرا...!!

·        برخلاف برخی از ما ایرانیها که به خاطر چیزهایی که بهشون اعتقاد دارن در برابر دیگران احساس یه کم معذب می کنن، اینجا هر کسی که یه کوچولو به هر چیزی اعتقاد داره یا محدودیتی رو برای خودش انتخاب کرده کلی بهش افتخار هم می کنه و خیلی به قولی کلاس هم محسوب میشه...  کسی که گیاهخواره کلی با افتخار و حتی پز می گه من مثلا گیاهخوارم... کسی که الکل نمی خوره مثلا می گه من که الکل نمی خورم!! ماریا که ارتدوکس هستش کلی با افتخارمی  گفت ما این چند روز روزه هستیم ( البته گویا فقط مواد پروتئینی نباید بخورن)

در پناه حق


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱ 

سلام...

ای گرداننده دلها و دیدگان ای پدید آورنده روزها و شب ها... ای تغییر دهنده سالها و حالات بندگان ...تغییر ده حال ما را به بهترین حالها...

آمین..


کلمات کلیدی:
 
یک جرعه نوزادی!
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ 

سلام!

ببخشید از تاخیری که در نوشتن ایجاد شد... درس و مشق خیلی زیاد شده... از 9  صبح می ریم دانشگاه معمولا تا 5 ، 6 یا 7 ... 

·        ما یک بار دیگر هم بر اساس شناسنامه متولد شدیم!

·        خیلی خیلی از همه دوستان خوبم که هرکدوم یه جوری به یادم بودند ممنونم... در دیار غربت خدایی نمیدونید چقدر لازمه و چه حسی به آدم می ده...خیلی دوستتون دارم و به یادتون هستم...

·        در چند هفته اخیر دو بار رفتم از این Walking های طولانی .... وگرنه آخر هفته دلم خیلی می گیره... یه  بار 12 مایل یا تقریبا 19 کیلومترپیاده روی، یه بار هم 13 مایل...  تا 10 مایل خدایی خوب بودم ! از 10 مایل تا 11 مایل قدمهام رو می شماردم که کی تموم میشه! از 11 تا 12 مایل هم بر خودم لعنت می فرستادم!! 12-13 هم بدون شرح!!! لذا امروز نرفتیم دیگر!

·        فکر می کنید تا به حالا کسی توی کلیسا نماز خونده باشه؟!!!  اولا که بله جا قحط بود چون یک روستای خیلی کوچیک بود که فقط یه کلیسا و یک Bar  داشت ثانیا چه فرقی می کنه... به قولی مقصود تویی، کعبه و بتخانه و کلیسا بهانه...! بیرون هم برف اومده بود و زیر صفر... کلیساش هم مال قرن 11 میلادی بود...  همش می ترسیدم که یه قدیسی چیزی بیاد یقه منو بگیره!

·        داشتیم واقعا منجمد می شدیم ولی دم در کلیسا نشسته بودیم و غذا خوردیم... هیچ موجود زنده ای هم در کلیسا نبود... مثل اینکه کلا نباید توی خیلی از کلیساها غذا یا نوشیدنی خورد... به هیچ قیمتی!!

·        داشتم توی office لواشک می خوردم (از کمکهای انسان دوستانه ارسالی از وطن!!)، لوئیس یهو اومد گفت وای چقدر شکلات می خوری! گفتم شکلات نیست ، fruit bar هستش! ( ساره راست میگه ها ... لهجه روستایی پیدا کردم! ) بعد یه بسته بهش دادم کلی مشتری شده اساسی!! یه نفر صادرات لواشک راه بندازه فکر کنم کارش بگیره خیلی!  

·        نمی دونم چرا نزدیک تولدم انقدر دلم و حالم گرفته بود  و به قول اصلاحی که با ساناز و المیرا داشتیم هی  شفاف می شدم!.....

·        یه صحنه فیلم هندی هم با لوئیس داشتیم !!  با گل سنبل و یه کیک بستنی زیر بارون و  hug  و اشک! همش ظرف نیم ساعت از وقتی که فهمید شب تولدم بود...

·        می دونید سلام به زبون اسلواکی می شه اوهوی !!!! دقیقا با همین تلفظ  فارسی که ما داریم! فکر کنم اجدادشون ایرانی بوده!!!!!

·        خانم ف . یا فائزه (چون گفته بود اسمش رو توی وبلاگ خانم ف. ننویسم و لذا گفتیم کمی سر به سرش بگذاریم! ) وبلاگ رو به خانم م. گزارش داده... خانم م. هم قرار شده من و فائزه رو کنترل نمایند که مبادا...! لذا از همینجا به خانم م. سلام می نماییم!!

·        یه کم آمار این فائزه خانم رو هم بدم !! اولا که علاقه شدیدی به خدای مطالعه  هندی ها ( ساراسواتی ) پیدا کرده!! ( اسمش هم تعجب نکنید چه جوری یادم مونده... سارا که ساراست... سواتی هم با لهجه یه جورایی سواد میشه! ) فعلا هم بچه خوبیه و  ثانیا و ثالثا خیلی خاصی نداره! رابعا ساعت 7 صبح توی تاریکی رفته بوده دانشگاه با یه نفر بدمینتون بازی کنه!! (  البته اشکالی نداره چون اون یه نفر من بودم و این  اقدام انتهاری ورزشی رو به دلیل خشک شدن پشت کامپیوتر و پر بودن تمام ساعتهای زمین بدمینتون به جز ساعت 7 صبح انجام دادیم!! فعلا هم دیگه سراغ بدمینتون نرفتیم!!!  )  

·        یک روز مهد کودک دانشگاه رفتم ... یک پست باید در موردش بنویسم!!!

·        کلید کشوی میزم گم شده بود بیچاره شدم چند روز... تمام پژوهشهام قفل شده بود!!!

· · شاید بیشتر از 30 بار به این  گوش دادم : http://uk.youtube.com/watch?v=upruXtXGLHk

 

·        کسی بلده چه جوری میشه توی پرشین بلاگ روی هر نظر من بتونم جواب بدم؟

در پناه حق...

 


کلمات کلیدی:
 
یک جرعه حدیث از امام حسین (ع)
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸ 

سلام...

·        کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می گردد.

·        هر کس رضاى خدا را به غضب مردم بجوید، خدا او را از کارهاى مردم کفایت می کند، و هر کس خشنودى مردم را به غضب خدا بجوید، خدا او را به مردم واگذارد.

·        سلام کردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نُه حسنه از آنِ سلام کننده و یکى از آنِ جواب دهنده است.

·        چیزى به زبانتان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.

·        جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.

·    هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود.

·        رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.

·        عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند.

·  آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

·        بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

· از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .

·  حذر کن از مواردی که باید عذرخواهی کنی ، زیرا مؤمن نه کار زشتی انجام می دهد و نه به عذرخواهی می پردازد، اما منافق همه روزه بدی می کند، و به عذرخواهی می پردازد.

·   بخشنده‌ترین مردم کسی است که به آنکه چشم امید به او نبسته، بخشش ‌کند.

منبع

 


کلمات کلیدی:
 
یک جرعه پیاده...
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ 

سلام...

اینجا یه مشکلی پیدا کردم که نمی دونم چرا شبها به سختی خوابم می بره ( کاملا 180 درجه برعکس ایران )...نمی دونم شاید چون یک مرتبه عین تقسیم میوز و میتوز(؟) که توی زیست دبیرستان داشتیم افکارم اینقدر شاخه شاخه و تقسیم میشه که هنگ می کنم یه جوری... خلاصه دیدم به هیچ وجه خوابم نمی بره و لذا گفتم که نصف شبی  حداقل پاشم وبلاگ رو آپدیت کنم...

خودم رو بخوام توصیف کنم : با چشمهای یه کم خوابالو، موهای یه کم ژولی پولی، یک پتو که دور خودم پیچوندم که گرم بشم. گهگاهی هم خمیازه می کشم!

پریشب داشتم به این فکر می کردم که دنیا داره به کجا می ره... این عکسها و خبرهای غزه رو توی بی بی سی می دیدم... بچه ها و آدمهایی که بی گناه دارن کشته می شن در حالیکه هر یک از دو طرف ( یا چند طرف ) سعی می کنن توجیه کنن حق با کی هست ...  دقیقا کنار همونها ویدیوهای یه خبر دیگه بود از مدرنترین هتل دنیا ... که همه چیز توی اتاق با صدا کنترل می شه ، تخت عین گهواره نوزاد تکون می خوره، با اشعه مادون قرمز گرم می شی، روی آینه می تونی پیش بینی وضع هوا رو ببینی که وقتی داری مسواک می زنی بفهمی باید با خودت چتر ببری یا نه... توی اخبار امشب یه نفر خودش رو توی یه جلسه منفجر کرده...  و .... و... توی دنیا چه خبره؟  واقعا داره دنیا به کجا می ره؟؟ بهتر می شه یا بد تر؟؟

یاد این شعر می افتی:

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم  آماده شم

یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم

وایستا دنیا وایستا دنیا من می خوام پیاده شم....

 


کلمات کلیدی:
 
یک جرعه یک و یک!!
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧ 

سلام

·        زندگی کردن توی یه شهر 200 هزار نفری هم در مقایسه با تهران تفاوتهای بسیاری داره...  مرکز شهر می ری کلی آدم آشنا می بینی و مثلا خیابون ولیعصر ما که نیست ( هرچند به قول المیرا، هر وقت از میدون ولیعصر رد می شی یه آشنا می بینی!)... خیلی سریع شهر برات کوچیک میشه، بیشتر خیابونها رو یاد می گیری... خلاصه  چیزهای جدیدش برات تموم میشه... تهران دریایی هستش که تموم نمیشه...

·        انگلیسیها خیلی مذهبی تر از بقیه اروپا هستند ... البته با استدلال استنتاجی نه ... با استدلال استقرایی...

·        تا به حال دلتون خواسته بپرید و یک شیشه آبلیموی یک و یک رو بغل کنید؟؟!!!  یه مغازه هستش به اسم international food که کلی از ادویه جات و مواد غذایی کشورهای دیگه رو که پیدا نمیشه داره...  برای اولین بار رفته بودم و یهو چشمم به آبلیموی یک و یک افتاد خواستم بپرم بغلش کنم... خنده دار شاید باشه ولی نمی دونید یه حس عجیبی بود... خلاصه یه شیشه ترشی لیته یک و یک خریدیم و یک عدد کنسرو آش رشته و یک عدد کنسرو کشک بادمجان و یک عدد کالباس مرغ ایرانی ... البته به جز اولی همش ساخت یه کارخونه  ایرانی هستش به اسم ماهان که گویا توی لندن هستش و غذاهای ایرانی و حلال تولید میکنه ...سایتش اینه... حوصله داشتید کاتالوگش رو ببینید : http://www.mahanfoods.com/   کشک بادمجونش خوشمزه نبود اصلا ولی آش رشته اش عالی بود....  بهرحال دستشون درد نکنه...

·        اینجا وقتی آدم مریض میشه احساس می کنه  یه حس عجیبی هستش.... هم خودت  مریضی هم خودت باید پرستار خودت باشی... حس می کنی به خدا خیلی نزدیک میشی...

·        خواستم وبلاگم رو ببرم توی بلاگفا... اونجا یه سری مزیتهای خوبی داره... از جمله اینکه نویسنده می تونه روی هر کامنت هم بصورت جداگانه جواب بده... این جوری من کمتر شرمنده تون میشم...

·        غذای جدید: سوپ ماهی* – نوودل و سوسیس آب پز!!!! (* توضیحات: سوپ در زندگی دانشجویی نقش بسیار مهمی بازی میکنه! درست کردنش هم واقعا راحت هستش... یک تکه مرغی، ماهی ای چیزی از توی یخچال پیدا میکنی می اندازی توی قابلمه... بعد چشمت رو می بندی درب کابینت رو باز می کنی هر چیزی پیدا کردی به مقدار کافی بر میداری و توی قابلمه می ریزی ... ماکارونی، هویج، گاهی برنج، سیب زمینی ، سبزی مبزی هم بود که دیگه چه بهتر... خلاصه هیچ محدودیتی وجود نداره... سوپ ماهی رو با نعنا مثلا درست کرده بودم!!! بد نشده بود خدایی... )  .... یه مقداری نارنگی مونده ( اینجا نارنگی هاش خیلی کوچیکه و آدم دلش نمی یاد بخوره! ) می خوام سوپ نارنگی اختراع کنم ببینم چه جوری میشه!!! نا گفته نماند که عدس پلو هم بسیار غذای سریع پز  و دانشجویی خوبی هستش!!

سه تا ضرب المثل چینی که از Iris  یاد گرفتم:

·        هیچ چیز اتفاقی نیست ( البته جای بحث داره...)

·        هیچ قرصی برای پشیمونی وجود نداره...

·        صبحانه ات رو مثل شاه بخور، ناهارت رو مثل ملکه و شامت رو مثل فقرا!

در پناه حق ...


کلمات کلیدی: