سلام!
ببخشید از تاخیری که در نوشتن ایجاد شد... درس و مشق خیلی زیاد شده... از 9 صبح می ریم دانشگاه معمولا تا 5 ، 6 یا 7 ...
· ما یک بار دیگر هم بر اساس شناسنامه متولد شدیم!
· خیلی خیلی از همه دوستان خوبم که هرکدوم یه جوری به یادم بودند ممنونم... در دیار غربت خدایی نمیدونید چقدر لازمه و چه حسی به آدم می ده...خیلی دوستتون دارم و به یادتون هستم...
· در چند هفته اخیر دو بار رفتم از این Walking های طولانی .... وگرنه آخر هفته دلم خیلی می گیره... یه بار 12 مایل یا تقریبا 19 کیلومترپیاده روی، یه بار هم 13 مایل... تا 10 مایل خدایی خوب بودم ! از 10 مایل تا 11 مایل قدمهام رو می شماردم که کی تموم میشه! از 11 تا 12 مایل هم بر خودم لعنت می فرستادم!! 12-13 هم بدون شرح!!! لذا امروز نرفتیم دیگر!
· فکر می کنید تا به حالا کسی توی کلیسا نماز خونده باشه؟!!! اولا که بله جا قحط بود چون یک روستای خیلی کوچیک بود که فقط یه کلیسا و یک Bar داشت ثانیا چه فرقی می کنه... به قولی مقصود تویی، کعبه و بتخانه و کلیسا بهانه...! بیرون هم برف اومده بود و زیر صفر... کلیساش هم مال قرن 11 میلادی بود... همش می ترسیدم که یه قدیسی چیزی بیاد یقه منو بگیره!
· داشتیم واقعا منجمد می شدیم ولی دم در کلیسا نشسته بودیم و غذا خوردیم... هیچ موجود زنده ای هم در کلیسا نبود... مثل اینکه کلا نباید توی خیلی از کلیساها غذا یا نوشیدنی خورد... به هیچ قیمتی!!
· داشتم توی office لواشک می خوردم (از کمکهای انسان دوستانه ارسالی از وطن!!)، لوئیس یهو اومد گفت وای چقدر شکلات می خوری! گفتم شکلات نیست ، fruit bar هستش! ( ساره راست میگه ها ... لهجه روستایی پیدا کردم! ) بعد یه بسته بهش دادم کلی مشتری شده اساسی!! یه نفر صادرات لواشک راه بندازه فکر کنم کارش بگیره خیلی!
· نمی دونم چرا نزدیک تولدم انقدر دلم و حالم گرفته بود و به قول اصلاحی که با ساناز و المیرا داشتیم “ هی شفاف می شدم!”.....
· یه صحنه فیلم هندی هم با لوئیس داشتیم !! با گل سنبل و یه کیک بستنی زیر بارون و hug و اشک! همش ظرف نیم ساعت از وقتی که فهمید شب تولدم بود...
· می دونید سلام به زبون اسلواکی می شه “ اوهوی” !!!! دقیقا با همین تلفظ فارسی که ما داریم! فکر کنم اجدادشون ایرانی بوده!!!!!
· خانم ف . یا فائزه (چون گفته بود اسمش رو توی وبلاگ خانم ف. ننویسم و لذا گفتیم کمی سر به سرش بگذاریم! ) وبلاگ رو به خانم م. گزارش داده... خانم م. هم قرار شده من و فائزه رو کنترل نمایند که مبادا...! لذا از همینجا به خانم م. سلام می نماییم!!
· یه کم آمار این فائزه خانم رو هم بدم !! اولا که علاقه شدیدی به خدای مطالعه هندی ها ( ساراسواتی ) پیدا کرده!! ( اسمش هم تعجب نکنید چه جوری یادم مونده... سارا که ساراست... سواتی هم با لهجه یه جورایی سواد میشه! ) فعلا هم بچه خوبیه و ثانیا و ثالثا خیلی خاصی نداره! رابعا ساعت 7 صبح توی تاریکی رفته بوده دانشگاه با یه نفر بدمینتون بازی کنه!! ( البته اشکالی نداره چون اون یه نفر من بودم و این اقدام انتهاری ورزشی رو به دلیل خشک شدن پشت کامپیوتر و پر بودن تمام ساعتهای زمین بدمینتون به جز ساعت 7 صبح انجام دادیم!! فعلا هم دیگه سراغ بدمینتون نرفتیم!!! )
· یک روز مهد کودک دانشگاه رفتم ... یک پست باید در موردش بنویسم!!!
· کلید کشوی میزم گم شده بود بیچاره شدم چند روز... تمام پژوهشهام قفل شده بود!!!
· · شاید بیشتر از 30 بار به این گوش دادم : http://uk.youtube.com/watch?v=upruXtXGLHk
· کسی بلده چه جوری میشه توی پرشین بلاگ روی هر نظر من بتونم جواب بدم؟
در پناه حق...